تبليغاتX
عشق بی انتهای من...

عشق بی انتهای من...

تنهاست...

اگه...

اگه كسي ديونه ات بود، عاشقش باش.

اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش.

اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده.

 اگه بهت علاقه نشون داد فقط يك لبخند بزن.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

دل من

وقتي گلدون خونمون شکست !!

 پدرم گفت: قسمت اين بود...

مادرم گفت:حيف شد...

خواهرم گفت: قشنگ بود...

داداشم گفت : کاش دوتا داشتيم......

اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

بگذر از من

اگه راهم اين روزا از تو يه كم دوره . ببخش

توي زندگي آدم . يه وقتا مجبوره ببخش

 

بگذر از من اگه صبر و طاقتم . كافي نبود

عكس من تو قاب رويايي كه مي بافي نبود

 

بگذر از من اگه جكعه بود و باز دير اومدم

شب واسه گفتن قصه ها با تاخير اومدم

 

گل يكدونه گلدون بلور زندگي

چي دارم واست به جز يه عالمه شرمندگي

 

آرزوم هميشه اين بوده كه تو كسي باشي

سايه بون دل بي پناه بي كسي بشي

 

حالا كه گذشته از من تو بايد صاف بموني

مث آينه شمد و ناي نقره شفاف بموني

 

يه سبد دعا و خوشبختي فردا . مال تو

دس من بود كه مي گفتم . همه دنيا مال تو

 

تو بازم برو سراغ بازيا و نقاشي

نبايد تو از حالا به فكر غصه ها باشي

 

برو زندگي رو با مهربوني رنگ بزن

همه رو با هر چي دوي داري . هماهنگ بزن

 

دوري  مون و باز مي ذارم به حساب سرنوشت

انقدر خوبي كه آخر . مي دونم مي ري بهشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

حيف عمرم

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم

حيف غصه اي كه خوردم . چون ازت خبر نداشتم

 

حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم

حيف شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم

 

حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم

حيف رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم

 

حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو . تو خواب

 

حيف باوفايي من . حيف عشق و اعتمادم

حيف اون دسته گلي كه . تو پاييز به تو دادم

 

حيف فرصت هاي نقرم . حيف عمرم و دقيقه م

حيف هر چي به تو گفتم . راس راسي حيف سليقه م

 

حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده

حيف احساس طلائيم . حيف اين عشق و عقيده

 

حيف شاديم توي روزي كه مي گن تولدت بود

حيف عاشقيم كه گفتي اولش كار خودت بود

 

حيف جمعه هاي دلگير . حيف شنبه هاي رنگي

حيف اون روز كه نوشتم . چشاي به اين قشنگي

 

حيف فكرايي كه كردم واسه جستن بهونه

حيف عشقي كه كسي نيس حالا قدر شو بدونه

 

حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم

حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم

 

حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا

حيف كه تو از راه رسيدي اون و دادمش به دريا

 

حيف چيزي كه ندادم . حيف ذوقي كه نكردي

حيف گرمياي دستم . كه سپردمش به سردي

 

حيف قلبم كه يه روزي دادمش . دستت امانت

حيف اعتماد اون روز . حيف واژه خيانت

 

حيف اون همه دعاهام . واسه تو شب يلدا

حيف اون چيزي كه گم شد . ديگه ام نمي شه پيدا

 

حيف اون شبي كه گفتم پيش تو كمه ستاره

حيف اون حرفا كه گفتي . گفتم اشكالي نداره

 

حيف چشمايي كه گفتم به تو با لباي خندون

حيف آرزوي ديدار . با تو بودن زير بارون

 

حيف هر چي كه سپردم . حيف هر چي كه نبودي

حيف تكليفم بياو روشنش كن تو به زودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

دروغ مي گن

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

آدماي مهربون و باوفا دروغ مي گن

 

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

 

اونا كه مي آن به اين بهونه ها . كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها . دروغ مي گن

 

اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده

به تموم آسمونا . به خدا دروغ مي گن

 

اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا . دروغ مي گن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

یار من

از بدانديشان نينــديشم که يار مـن توئی

فارغم از دشمنان تا دوستــدار من توئی

خاطر از دم سردی باد خزانم ايمن است

کز حديث تازه و رنگين , بـهار من توئی

از دل افسرده جز افسرده دل آگاه نيست

آن که داند وحشت شبهای تار من توئی

اختر بيــدار دانـد حـال شـب ناخفته را

با خبر از ديده شب زنده دار مــن توئی

با تولای تــــو از دشمن نينديشد رهـی

بنده من شد فلک تا غمگسار مــن توئی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

سکوت

بسا ميشود كه سكوت بهتر از صحبت ميتواند مقاصد ما را بفهماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

زیبائی

گلها را تقسيم ميكردند.گل سرخ نصيب خار شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

عشق

وقتی بخواهیم درباره عشق منطقی فکر کنیم

عشق واقعیت خود را از دست میدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

حسرت

شهر كوچه پر از اسفنداي دونه دونه شد

لقبم مجنون بود و به تازگي ديوونه شد

كوچه رو با اشكاي گرم خودم شسته بودم

ديگه از دست همه به جز خودت خسته بودم

مژه هام كوچه مونو حسابي جارو كرده بود

رو لبا ترانه راس راسي بر ميگرده بود

گلدونا پر بودن از گلاي لادن و عروس

همه جا پيچيده بود ترانه مرا ببوس

با يه دسته گل بودم منتظر اومدنت

چقدر دير شد بود اما براي ديدنت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط نیما  |